الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

200

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

يحول صبغ الليالي عن مفارقهم * ليستحيلوا و سوء الحال لم يحل تقاعدت عن هوى الاخرى عزائمهم * و في اتباع الهوى حوشوا عن الفشل ( حسن بن زين الدين عاملى ) * * * هيچ برقى ندرخشيد در سياهىها ، مگر آن‌كه درونم به جنبش آمد و دردم زياده شد . آتش وجودم زبانه كشيد ، هرگاه لذّت زندگانى گذشته را به خاطر آوردم . چراكه از آفات روزگار ايمن و به نهايت آرزوهاى خودم دست يافته بودم . خدا را كه چه شب‌هايى از عمر ما گذشت و عيش در آن‌ها از عسل نيكوتر بود . چشم‌هاى روزگار را از خود غافل ديديم و شب‌ها بدون آن‌كه به ما بنگرند ، گذشت . و آن جد بر مطلوب ما كوشيد ، پس چيزى نگذشت مگر آن‌كه روزگار بر ما بيدار شد . باران غدر به سوى ما جريان يافت تا روزگار نيكوى ما را به انهزام تبديل كرد . ايّام راحت مرا به استيصال بدل ساخت و منزلگاه ديدار و نزديكى ما را به خرابه‌هاى وحشت‌انگيز مبدّل نمود . در درياى غم غرقه شدم و قدرتى بر من نماند تا به ساحل هدايت دست يابم . عصرگاهان شد و آتش يأس در قلب مشتعل شد و شعلهء آن خاموش نمىشود و فكر نيز مشغول است . چگونه بگريزم ؟ حال آن‌كه روزگار نيز بر اين‌كه از نادانى ، بهاى آزادگان را كم كرده است ، اعتراف ندارد . از دهر پرهيز كردم و آن از تير روزگار نجاتم نبخشيد و چاره‌ام به پايان رسيد . دورانديش زيرك ، آن است كه زمان ، او را به خاطر عزّت و عيش پاكيزه‌اى كه به وى داده است ، احمق نكند . و مغرور آن است كه در طول زندگانى خويش ، از گذشت شبان ترسان نباشد . روزگار بر سر اهل خويش سايه مىگسترد و كسى را نرسيده است كه سايه پايدار بماند . چه بسيار پيش از ما گروهى كه نفهميدند ، مگر آن‌كه صداى مگر به سرعت به نزد ايشان شتافت و چه بسيار دولت آزادگان را كه دهر نادان هدف قرار داد و ايشان را در اهوالى انداخت كه جلالت شأن ايشان را برد . و چه بسيار كه در پيروزى اشرار چنان كوشد تا دولت ايشان از بزرگترين دولت‌ها شد . و اين طبيعت دنياست و سنّت آن است كه بر پستان و سفلگان تحنيت مىگويد و بر اندام آزادگان جامه‌هاى بلا و بيمارى مىپوشاند . روزان و شبان مىگذرانند درحالىكه در تمام عمر در رنجى هستند كه آن را خوشى نيست . پس بر آن‌چه مىگذرد صبر كن و هوشيار باش كه دنياى غدر ، بسيار حيله‌گر و خدعه‌ساز است . به طنابى دست بزن كه هيچ مردى بدان دست نمىيازد ، مگر آن‌كه صالح العمل باشد . بر حفظ و حراست نفس خويش كوشا باش و آن را مگذار تا در اهمال به چرا مشغول باشد ؛ آن را از نقص بيرون بكش با شمشيرى كه بر او كشيده باشى تا او را از كسالت نجات بخشد . بر اسب رفعت سوار شو تا به بلندى رسد و به